مریض شدن باباجون محمد
سلام قربونت برم عزیزم دیشب ما رفتیم خونه باباجون علی میدونی چرا چون بابا جون محمد قند زیاد خورده بود متاسفانه بیمارستان بستری شد و باباحسین رفت پیشش به عنوان همراه موند و ما برای اینکه تنها نباشیم رفتیم پیش باباجون علی البته تولد بابا جونم بود وهمچنین شب ارزوها و شما هم با اون دستای کوچولو برای باباجون ارزو کردی و برای همه خیلی شیطونی کردی ناز بلا البته شما بیشتر زبون میریزی خط کش خاله رو شکوندی باخط کش زدی تو سرش اونم بنده خدا هیچی نگفت از صدای یخچال ساید بای ساید تعجب کرده بودی بهش میگفتی لولو یخچالی تازه عکسارو هم شناسایی کردی و تو هر عکس که میفتی یک بار اسم خاله پریسا رو میگفتی مثلا میگفتی بابا جون پریسا عزیز پریسا دایی ضا پریسا ... یا اف اف سر به سرت گذاشتم میگم عجب تلوزیون کوچولویی میگی نه مامان ماشین دردر اونم دره خونه چون بابایی ماشین واز تو اف اف چک کرده بودخاله میگفت تو مال من باش مامانت بره یکی بخره نی نی من گفتم تو برو بخر اونم گفت من پول ندارم البته خالتم مثل خودت شیطونه و فقط هفده سالش ولی حسابی بوسش کردی از دلش در اومد خطکش طراحیشو شکوندی کلی بهونه بابا رو گرفتی و تاپنج ونیم صبح نذاشتی بخوابیم حالا عکساشو برات میزارم الان با گوشیم و متاسفانه باز قبول نمیکنه عکس بذارم قربون جوجو طلایی خودم برم که کلی شعر یاد گرفته سر فرصت برات میزارم
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



مریض شدن باباجون محمد 

